عبد الله بن قدامة ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )
107
كتاب التوابين ( توبه كنندگان ) ( فارسى )
چشمانش بر من افتاد چهرهاش را از من برگرداند ، من به آن سوى برگشتم و باز چهره از من برگرداند و چند بار چهره از من برگرداند ، و هرچه دور و نزديك بود مرا فروگرفت و با خود گفتم ، پيش از آنكه به او دسترسى پيدا كنم كشته خواهم شد ولى چون نكوكارى و رحمت پيامبر را به ياد مىآوردم آن خيال از من سپرى و بازگرفته مىشد و در اين شك نداشتم كه رسول خدا و يارانش به زودى از مسلمان شدن من به سبب خويشاوندى من با آن حضرت بسيار شاد خواهند شد . مسلمانان همين كه ديدند پيامبر ( ص ) از من روى برگرداند همگى از من روى برگرداندند ، پسر ابو قحافه - ابو بكر - هم چون مرا ديد از من روى برگرداند ، و عمر را ديدم كه يكى از انصار را بر من مىشوراند ، آن مرد خود را به من نزديك ساخت و مىگفت : اى دشمن خدا ! تو همانى كه رسول خدا و يارانش را آزار مىدادى و در دشمنى با او همهء خاوران و باختران زمين را درنورديدى ، من خواستم از خود دفاعى كنم ولى او بر من چيرگى داشت و صدايش را بلند كرد و مرا همچون درختى تكان مىداد و مردم هم از آنچه او نسبت به من انجام مىداد شادى مىكردند . گويد : پيش عمويم عباس رفتم و گفتم : عمو جان اميدوار بودم به سبب خويشى و شرفى كه دارم پيامبر ( ص ) از اسلام من شاد شود ، و خود ديدى كه چگونه رفتار فرمود ، اينك تو با او درباره من گفتگو كن تا از من خشنود شود . عباس گفت : نه به خدا سوگند پس از آنچه ديدم هرگز درباره تو با او گفتگو نمىكنم مگر اينكه مناسبتى براى آن ببينم وانگهى من شكوه و جلال پيامبر را رعايت مىكنم و از او هيبت دارم . گفتم : عمو جان مرا به چه كسى واگذار مىكنى ؟ گفت : فعلا چنين است . گويد : با على ملاقات و گفتگو كردم او هم همينگونه پاسخ داد ، پيش عباس برگشتم و گفتم : پس اين مردى را كه به من دشنام مىدهد از سرم باز كن ، عباس گفت : نشانىهاى او را بده ، گفتم : مردى كه كوته قامت و سيهچرده است كه ميان دو چشم او نشان زخمى است ، گفت آرى شناختم ، نعيمان بن حارث نجّارى است . عباس كسى پيش او فرستاد و پيام داد كه ابو سفيان پسرعموى پيامبر و برادرزاده من است و بر فرض كه اكنون پيامبر ( ص ) بر او خشمگين است به زودى از او راضى خواهد شد ، از او دست بدار . پس از گفتگوهايى از آزار من دست برداشت و گفت : ديگر آزارش نمىدهم . ابو سفيان گويد : بيرون آمدم و بر در خانه رسول خدا نشستم و هنگامى كه براى رفتن به جحفه حركت فرمود باز هم نه خودش و نه هيچيك از مسلمانان با من سخن نمىگفتند .